X
تبلیغات
کاریز
کاریز درون جان تو می باید
    کاریز

        شعرها و یادداشت­های محمدمحسن سعیدی

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20:17  توسط محمدمحسن سعیدی 


Photo: ‎مراسم توديع

محسن سعیدی

عصر دیروز استاد تابش در میان اشک و اندوه یاران کلمه‌ای خود بدرقه شد. او در هشتمین ویژه‌برنامه‌ی "حلقه‌ی ماه" در میان دوستان دیرینه‌اش حضور یافت و با آنان وداع کرد. این برنامه که آخرین حلقه‌ی کانون ادبی‌فرهنگی کلمه در سال 92 است به‌لحاظ روانی برای اهالی این جمع صمیمی بسیار سنگین تمام شد. خاصه از این بابت که اهالی کلمه, یار نازنین دیگر خود, بانو معصومه موسوی را نیز در آغاز پاییز امسال وداع گفته بودند.
استاد تابش از منظر شخصی در مرحله‌ی سرنوشت‌سازی قرار گرفته و چنین پیداست که قضای الهی او را وادار به تصمیم دشواری کرده است. هرچند این رخداد نه در جهت سقوط و سراشیبی بل‌که در جهت آموختن پروازهای بلندتر خواهد بود.
اما از منظر جمعی, دوستان استاد تابش آرزو داشتند که چنین قصه‌ای هرگز اتفاق نمی‌افتاد، وقتی اتفاق افتاد دوست نداشتند رسانه‌ای بشود و حالا که چنین شده بود ای‌کاش به این پایان تلخ نمی‌انجامید. باری به‌شوخی در میان دوستان کلمه‌ای گفته بودم: وزیرشدنِ استاد دانش و استادشدن دکتر شریعتی و دکترشدن استاد تابش ما را پیر کرد!
در هرحال, چنین رفت و این بودنی‌کار بود و عاقبت صبح پریروز اطلاع دادند که استاد تابش شباهنگام پرواز خواهد کرد و بسیار محتمل است که به وداعش نرسیم. این در حالی بود که خبر حل‌شدن مشکل او را در جشنواره‌ی قند شنیدیم و از ختمِ خوش این ماجرا آسوده‌خاطر شده بودیم. وقتی از خودش پرسیدم گفت خبر صحیح است و فرصتی هم برای تودیع رسمی دوستان ندارد. این سخن از جهتی برای من خوشایند بود زیرا وداعی این‌گونه با او قابل‌تحمل نبود؛ وداع با دوستی که دست‌کم بیست سال با او رفاقت صمیمی و نزدیک داشته‌ام.
اما در آخر روز دوباره خبر دادند که پرواز استاد گویا به‌دلیل ازدحام خطوط هوایی به تأخیر افتاده و این بدان معنی بود که لحظاتی هرچند اندک را می‌بایست در کنار "دلِ خونین انار" نشست و مقاومت و گریز روحی‌روانی من بی‌فایده است...

مکن به خون من آغشته, شام آخر را
سبک بگیر عنانِ دلِ مسافر را

هزار سوی زمین, جاده است و آغوش است
به هر طرف, حرم عاشقی است زائر را

و آسمان همه‌اش مال اوست هرجا هست1
و ابر, خانه‌ی افسانه‌ای است شاعر را

در این وطن؛ وطنِ مادری، دری‌وطن‌اش
چشید آن‌چه راو نیست هیچ کافر را 

-و کفر چیست بجز دینِ خالی از انسان
و دین: که معنی انسان کنی مهاجر را –

زِ دست بسته اگر یارِ شاطرش نشدیم
بزرگ‌تر نپسندیم بارِ خاطر را ...
• 
و گاه, شِقشِقه‌ای2 می‌شویم ما مردم
مکن به خون من آغشته, شام آخر را

27/12/1392


1.     1. هر کجا باشم آسمان مالِ من است. (سهراب سپهری).

2.     2. شِقشِقیه, خطبه‌ی معروف امام علی علیه السلام (خطبه‌ی سوم نهج‌البلاغة) که در آن زبان به بازگویی برخی از دردهایش می‌گشاید.

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:8  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

هفتة گذشته در نشست کانون کلمه, داستان استقبال از غزل ابراهیم امینی را نقل کردم و غزل‌های استقبالی از کار او را هم خواندم. برخی از دوستان شایق شدند که به‌صورت تفننی استقبالش کنند چنان‌که کردند و غزل جناب روحانی از آن جمله است. سروده‌های دیگری هم شاید در راه باشد.

اما من ضمن این‌که از این کارهای تمرینی بدم نمی‌آید بیشتر دوست داشتم در این ایام به تناسب حوادث دردناکی که بر مردم ما رفته است کاری در این باره داشته باشیم. حاصل تلفیق این دو انگیزه "شمعی در ویرانة افشار" شد:

شمعی در ویرانة افشار

 

شمع در ویرانة افشار روشن می‌کنم

ردِ خون را بر در و دیوار روشن می‌کنم

دامنی از اشک‌هایی چون‌ستاره در برش

ماه را بر کوهی از آوار روشن می‌کنم

مثل ابری دل‌گرفته می‌وزم با رعد و برق

شهر را در بارشِ رگبار روشن می‌کنم

موجی از آیینه بیرون می‌جهد از زیر خاک

می‌برم از روی‌شان زنگار، روشن می‌کنم

شرحه‌شرحه می‌شوم، شرحش دگر مقدور نیست

ماجرا را تا همین مقدار روشن می‌کنم...

v     

قصة ما، قصة تکرار در تکرارهاست

پار را در پرتوِ پیرار روشن می‌کنم

شب‌چراغی از نگاهِ آفتابی با من است

راه فردا را به من بسپار، روشن می‌کنم

از ابوذر مجمری در سینه‌ام دارم که گاه

در گلویی مانده از عمار روشن می‌کنم

شعله‌ای رقصنده، چون فواره‌ای از بیخودی

می‌زنم در مست و در هوشیار، روشن می‌کنم...

v     

داغ‌داغم، داغ‌های داغِ عالم‌سوز را

دست بر روی دلم نگذار! روشن می‌کنم!

 21/11/1392



+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1392ساعت 15:37  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

نامة هویت

راهپیمایی دو روز پیش مردمی در کابل برای احیای هویت سلب‌شدة خود و نفیِ یک هویت قبیله‌ای تحمیلی مرا به تحقق آرزویی که همیشه داشتم بیشتر از پیش امیدوار ساخت. در دلم خدا را سپاس گفتم و از خودآگاهی و عزت‌طلبی مردم, به‌شدت لذت بردم و خرسند شدم.

در این میان حمل این شعار که "من افغان نیستم" دقیقا رؤیایی بود که در عالم آرمانی خود می‌دیدم. دیدن این مطلب در دستِ راهپیمایان مرا به یاد جملة زیبای قرآن مجید انداخت که از زبان یوسف می‌گوید: هذا تأویلُ رؤیایَ: این تأویل رؤیای من است.

http://files.afghanpaper.com/newsfiles/201312/201312071447244592.jpg

از جانبی هم به یاد قطعه‌ای افتادم که سال‌ها قبل در همین راستا و در پاسخ به کسانی که این تحمیل هویتی ضدانسانی را روا می‌دارند یا ذلیلانه در مقابل آن سکوت و تسامح به خرج می‌دهند نوشته بودم. اصل سخن این است که فقط و فقط "قوم افغان" است که "افغان" است و این عنوان مانند هر عنوان قومیِ دیگری نه دال بر مِدحت است و نه دال بر مَذمت. اسمی (کُدی، سِمُبلی) است برای تداعی یک معنا در ذهن. درست همان‌گونه که فقط و فقط قوم هزاره است که "هزاره" است و این اسم برای این قوم نه دال بر مدح است نه مذمت. و درست همان‌گونه که فقط و فقط تاجیک است که "تاجیک" و فقط و فقط اوزبک است که "اوزبک"...

اما وقتی اسم و رسم یک قوم بر قوم دیگری تحمیل می‌شود بارمنفی پیدا می‌کند و نشانة ننگ و دال بر ذلت و خواری می‌گردد. این مطلبی است که هر انسانِ باوجدان با مراجعه به درون خود درک می‌کند و بی‌نیاز از هر گونه دلیل و برهان است. بدون تردید بدنة اصلیِ مردمی در میان قوم افغان نیز از این موهبت خداوندی برخوردار است و راضی به تحقیر اقوام برادر، برابر و هم‌وطن خود به‌هیچ نحوی نیست. ازاین‌رو, حساب افراد و گروه‌های نفس‌پرستی که با سوءاستفاده از احساسات قومی و عوام‌فریبی به تحقیر اقوام و گروه‌های اجتماعی دیگر دست می‌زنند از بدنة اصلی قوم افغان جداست. این نکتة اساسی و مهمی است که متأسفانه در برخی از واکنش‌های عاطفی و احساساتی اخیر نسبت به اهانت‌های قومی در نظر گرفته نشده بود.

در این باره جای حرف و طرح و سخن بسیار است اما به عقیدة شخصی‌ام زمانِ موعود هنوز فرانرسیده است هرچند نزدیک به نظر می‌آید. پس در این فرصت به نشر قطعه‌ای که ذکرش رفت اکتفا می‌کنم.

نامة هویت

من ای عزیز نه افغان، نه خصم افغانم

همین بس است که انسانم و مسلمانم

و این گلیمِ پر از زخم زیر پاهایم

نشیمنی است به‌جامانده از نیاکانم

مرا اسیرِ شهانی مخوان که در تاریخ

به‌جز توحش از ایشان گپی نمی‌خوانم

مرا ذلیلِ ددانی مخوان که سایة‌شان

به‌سان تهمتِ ننگی است روی دامانم

·         

مرا گریستن آید به حال آن مسکین

که زیر یوغ, رجز سر دهد که: "افغانم!"

چرا نگریم؛ وقتی که جهل، خصم من است

چرا نگریم، آری چرا؟... من انسانم

·         

و عاشقم من و این یک هنر مرا کافی است

زِ هرچه کرده به‌جز عاشقی پشیمانم

 

تابستان 1386. قم

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1392ساعت 22:30  توسط محمدمحسن سعیدی  | 


ماجرای دریا


گهواره‌ای روان است بر موج‌های دریا

مادر کجاست؟ شاید... در ناکجای دریا

فریادهای کودک, آتش به‌جان دریاست

کودک نمی‌رود خواب با لای‌لای دریا

کودک چه دیده آخر تا جان‌به‌لب نباشد

آن از عطای انسان، این از لِقای دریا

بر مرگ بی‌پناهان, همدست و همدلان‌اند

امشب خدای خشکی با ناخدای دریا

·         

دریا عبوس و دل‌تنگ, سر می‌زند به هر سنگ

مُهر است گوشِ ساحل، گنگ است نای دریا

سنگین‌ترین امانت مانده است روی دوشش

سخت است مرگ کودک بر دست‌های دریا

دریا سرود: ای‌کاش می‌مُرد و زنده می‌ماند

دریا به‌جای مادر، مادر به‌جای دریا

·          

گهواره‌‌ای است بی‌جان, بر ریگ‌های سوزان

مردم ... خبر ندارند از ماجرای دریا

4.4. 1392/ 16.رمضان.1434/ قم

 


برچسب‌ها: ماجرای دریا
+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1392ساعت 0:2  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

هر که رَوَد چَرَد و هرکه خُسبد خواب بینید

نگاهی گذرا به صورت و محتوای کتاب دُرِ اوستایی در صدفِ لهجة هزارگی

 


 نام کتاب: درّ اوستایی در صدف لهجة هزارگی

نویسنده: شوکت‌علی محمدی شاری

نوبت چاپ: نخست، 1392ش

شمارگان: 2000 نسخه

طرح جلد: علی‌بابا اورنگ

ناشر: صبح امید

روز پنجشنبة 2/3/1392 در کانون ادبی‌فرهنگی کلمه که با میزبانی انجمن فرهنگی امام جعفر صادق علیه السلام و در محل آن انجمن دایر شده بود نشستی به‌منظور نقد و ارزیابی کتاب تازه‌نشرشدة دوست گرامی جناب محمدی شاری برگزار گردید. محمدی نویسندة پرکار و خوش‌ذوقی است که اگرچه مقالاتش در مجلات و فضای مجازی بسیار منتشر شده, هنوز کتابی مستقل از او به‌چاپ نرسیده بود. مؤلف در این کتاب, با استفاده از شواهد زبان‌شناختی به اصالت ریشه‌دار لهجة هزارگی می‌رسد و سپس از این امر زبانی به ریشه‌داربودن مردم هزاره به‌عنوان یک مجموعة مهم انسانی در کشور و منطقه دست می‌یازد. او از این رهگذر به مسألة هویت که مقوله‌ای اساسی در جامعة امروزی ماست راه می‌یابد و هدف نهایی خود را رسیدن به حاکمیت گفتمان عدالت‌خواهی می‌داند.

فرصت مغتنمی بود تا من که دیدگاه‌های خاصی در این زمینه داشتم و از همین‌رو یاران کلمه, مرا نیز در جمع ناقدان مدِنظر قرار داده بودند به‌اختصار نکاتی را پیرامون این کتاب و محتوای نظری آن مطرح کنم.


برچسب‌ها: نقد کتاب در اوستایی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1392ساعت 11:30  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

در زمستان 1379 و هنگامی که با ناامیدی تمام از وطنم آوارة دوباره شده بودم, گاهی غوغاهایی در درونم برمی‌خاست و به فریادهایی از این دست بدل می‌شد:

صبح سگان غزنین


آری, خفقان بگیر و بنشین آرام

چون اسپ چموشِ زیر قمچین آرام

در محضر گرگ‌ها بگستر خود را

چون سفره‌ای از طعام رنگین, آرام

ای آهویِ زخمی! همه خود را بنواز

وآنگاه مرا, به لعن و نفرین آرام

فرهاد نی‌ام که ضربِ مردانه زنم

وآن‌گونه روم به خوابِ شیرین, آرام

·         

این سوی نگاهِ یأس‌آلود تو را

شب می‌بینم؛ ستاره‌آجین، آرام

وز خستگیِ عفیدن و جنگ و گریز

چون صبح سگانِ شهر غزنین آرام

وین حلقه به گردِ تو مسلمانان‌اند

از دغدغه‌های دین و آیین آرام!

·         

از خونِ دلت نسیم, عطرآگین است

کی می‌ماند نافة مُشکین آرام

آن‌گونه که تازه ماند و هرگز نگرفت

با مرگ عرب, زخمِ فلسطین آرام

 

زمستان 1379

 


برچسب‌ها: صبح سگان غزنین
+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:37  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

چار باغ خورشید

این نام دفتری جدید از رباعیات استاد موحد بلخی است. این مجموعه قرار است از سوی انتشارات عرفان به چاپ برسد. یک نسخه از کتاب را برای بررسی ویرایشی به من سپردند و حرمتی که استاد پیش ما دارد و حقوق بسیاری که نیز، باعث شد تا به رغم نداشتن فرصت, اطاعت امر کنم و البته برایم تفرج معنوی خوبی در این ایام بود.

این دفتر به طرز ابتکاری تدوین شده و حاصل ذوق، اندیشه و هنرورزی استاد در مدتی طولانی است. بررسی نوآوری صوری، ساختاری و محتوایی این کتاب را به فرصتی دیگر و پس از چاپ و نشر آن واگذار می کنیم. قصدم از این نوشته فقط یک پیش خبری بود اما به نیت بهره گیری از وقت و لذت از برخی ظرایف زبانی این مجموعه به وجود یک دسته از رباعیات مطایبتی و طنزآمیز در آن اشاره می کنم. استاد موحد در طنز و مطایبت دستی توانا دارد و رگه های پررنگی از این مهارت را در چارباغ خورشید می توان دید:

از ريشه كُنند كَل، گوانتانامو

يا أخ تَذهَب إلي الگوانتانامو ؟

گر خواهشِ القاعدگي داري باز

پيش­ آ كه كُند فشل، گوانتانامو  [!]

اما من هم که علاقه بسیاری به رباعی دارم و نیز به طنز, با خواندن دفتر استاد موحد حس رباعی و طنزم گل کرد و چیزهایی نوشتم:

شک کن به هرآن که قندهاری باشد

این شک باید جاری و ساری باشد

آقای خبرنگار! از ارگ بترس

کرزی هم شاید انتحاری باشد!


+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1392ساعت 0:44  توسط محمدمحسن سعیدی  | 



آن را که ز دردِ دینش افسونی هست

در یاد حسین, داغ مدفونی هست

هرگاه ز خاک کربلا سبحه کنند

در گردش آن, چکیدنِ خونی هست1      

امروز, عاشورا است و من برحسب عادتی که از کودکی با خود دارم و با آن رشد یافته­ام و نیز به اقتضای فضایی حماسی و معنوی که دوستان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در این ایام ایجاد می­کنند هوای کربلا کرده­ام و دستم به کار دیگری نمی­رود. سوگواری برای درگذشتگان و کشتگان, میان همة اقوام و ملل از گذشتة دور رایج و دایر بوده اما ذکر مصایب حضرت سید الشهدا از جنس دیگری است.

شرایط اقتضا می­کند که به یاد شعر و شاعران و کتاب­هایی که به نام "مقتل" در بارة واقعة کربلا نوشته شده­اند می­افتم. مقتل­نویسی از قرن نخست هجری رایج بوده و قدیمی­ترین مقتلی که از آن آثاری باقی مانده "مقتل الحسین" ابومِخنف لوط بن یحیی متوفای 170 قمری است. این نویسنده دو مقتل دیگر به نام­های "مقتل امیرالمؤمنین" و "مقتل الحسن" هم داشته است. غرض این است که شاعران و ذاکران مصایب در مراسمِ پنهان و آشکار خود با این کتاب­ها بسیار محشور بوده­اند و رسم نیز چنین بوده است که کتاب­های مقتل را روی منبر از رو می­خوانده­اند. این کتاب­ها در قدیم به زبان عربی بوده­اند تا این­که در اواخر قرن نهم قمری کتاب "روضة الشهداء" نوشتة مرحوم ملاحسین کاشفی با نثر شیرین و مسجعِ دری نگاشته شده و در خراسان به شهرت رسیده است. بعید است که این کتاب نخستین مقتل به زبان دری بوده باشد اما شهرت آن به حدی می­رسد که پس از آن مرثیه­خوانان محرم (و حتی غیرمحرم) در این منطقه, به نام "روضه­خوان" خوانده می­شوند. این کتاب شاید از نخستین نوشته هایی باشد که روایت خبری محض را تلاش می کنند با هنر درآمیزند و گاه تصرف های نادرستی نیز از این رهگذر در نقل وقایع حادثه به عمل می آورند.

اما قرار نیست تاریخ مقتل­ها یا مقتل­نگاری را بنویسم بل­که انگیزه­ام در نشستن پشت رایینه2 و نوشتن, یادآوری یک رباعی از حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی است که سال­ها پیش در کتاب "مرقع صد رنگ" اثر استاد محمدکاظم کاظمی خوانده بودم و طعم معنوی و زیباشناختی آن هنوز در خاطره­ام باقی است و هرگاه مناسبتی پیش می­آید یک مصرع و قافیه و ردیفش را به یادمی­آورم اما به­طور کامل در ذهنم نیست. می­خواهم رباعی را بیابم و در این مناسبت در وبلاگ بگذارم و اگر ممکن شد چیزکی در بارة­اش بنویسم. این شده که می­گردم و کتاب را از لای کتاب­های دیگر در قفسه پیدا می­کنم:

مرقع صد رنگ؛ 100 رباعی از بیدل

گزینش و شرح: محمدکاظم کاظمی

انتشارات: سپیده­باوران، مشهد، 1388

کتاب را ورق می­زنم اما کتاب فهرست ندارد و به شیوة دیوان­های قدیمی, اشعار را برحسب آخرین حرف ابیات در خود گرد آورده است. رباعی­ها شماره­گذاری شده­اند و من دنبال شمارة صفحات می­گردم اما گویا کتاب شمارة صفحه هم ندارد! ولی در آخر متوجه می­شوم که استاد به قصد اختصار, هر رباعی را فقط در یک صفحه شرح و توضیح داده است و این شماره­های روی رباعی­ها, وظیفة شمارة صفحه را هم ایفا می­کنند. این هم تصرفی ذوقی در کار صفحه­آرایی از سوی خود مؤلف است که به نحوی به اختصارِ بیش از اندازه نیز می­تواند اشاره داشته باشد. در هر حال, رباعی را می­یابم و اینک شرح موجز استاد کاظمی در ذیل این رباعی:

این رباعی مشهور, حاوی پیامی است که در آن روزگار در شعر ما چندان مطرح نبوده است؛ یعنی ارتباط قیام عاشورا با "دردِ دین". در مجموع شاعران کهن ما کمتر به این مسایل پهلو گرفته­اند.

هم­چنین بیدل در این رباعی, غیرمستقیم به خون شهدای کربلا و تازه­بودن و جریان همیشگی آن اشاره دارد که این هم در سال­های اخیر در آثار کسانی دیده می­شود که از دیدگاهی انقلابی به واقعه می­نگرند و به تداوم این نهضت در همة زمانه­ها باور دارند.

استاد در صدر و ذیل این شرح کوتاه, سه بیت دیگر را هم از غزلیات بیدل به­عنوان شاهد و تکمله آورده­اند.

در یک ارزیابی شتاب­زده به ذهنم می­رسد که شاید هیچ­گاه, قیام امام حسین علیه السلام از نظر آگاهان تاریخ, جدا از "دردِ دین" یا به تعبیری دقیق­تر "دردِ امت" تصور نشده باشد؛ سیاست­زدایی از پدیده­ای که تمام تاروپودش سیاسی _ اجتماعی بوده است ناممکن به نظر می­رسد اما به هر حال این تصور امروزی من است.

در تکمیل سخنان استاد کاظمی, به خاطرم می­رسد که این رباعی, اشاراتی چندگانه هم به روایات مذهبی و رسوم فرهنگ دینی دارد:

  1. مصرع نخست, اشارتی صریح به سخنی مشهور و منسوب به نبی اکرم صلی الله علیه و آله دارد: إن لقتل الحسین فی قلوب المؤمنین حرارة لا تبرد ابدا (کشته­شدن حسین در دل مؤمنان آتشی خواهد داشت که تا ابد خاموش نشود). من در مورد اعتبار سندی این روایت, تحقیق نکرده­ام اما این مقدار هست که در مورد خبردادن پیامبر اکرم از حادثة کربلا و حتی بیان بسیاری از جزئیات آن, روایات متعددی در دست است و همة آن­ها را نمی­توان انکار کرد.
  2. اشارت صریح دیگر به روایاتی مربوط به ساختن تسبیح از خاک کربلا است که به صورت یک رسم مذهبی نیز از قدیم رایج بوده است. عبارت "سبحه کنند" یک بیان فشرده و غنی­شده3 است که "تسبیح­ساختن" و "تسبیح­کردن" (ذکرگفتن) را به­طور همزمان می­رساند.
  3. سخن از تسبیح و ذکر, بی­ارتباط با آدابِ مرسوم در مجالس تعزیه­خوانی نیست؛ در گذشته وقتی مراسم ذکر مصیبت را آغاز می­کردند گفته می­شد "ذکر بگیرید". آن وقت مُلاامام یا بزرگ محفل با مقدمه­ای که در آن نثار فاتحه و صلوات بر روان سالار شهیدان را خواستار می­شد مجلس را آغاز می­کرد و با این کار سکوت بر جمعیت حکم­فرما می­شد. در واقع مردم مراسم ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام را عبادت و ذکر خداوند تلقی می­کردند.

احتمالا اشارات دیگری نیز به صورت ناخودآگاه در این رباعی وجود دارد؛ مانند روایات مربوط به خونین­شدن خاکی برگرفته از کربلا به طرز معجزه­آمیز...

به یادم می­آید که در کتاب "گزیدة غزلیات بیدل" نیز استاد کاظمی از اشارات قرآنی و روایی موجود در اشعار صرف نظر کرده و در واقع این مهم را به عهدة دیگران گذاشته است. در هر حال این قدر مسلم است که بیدل بزرگ در حشرونشری عمیق و دایم با قرآن و روایات بوده و بهره­های بسیاری از آن­ها برگرفته است. برای مثال, وقتی می­گوید: "به کجایم و چه­ام و که­ام که بغیر ناله ندانی­ام" اشاره­ای روشن به آیة کریمة قرآن: قل ما یعبأ بکم ربی لولا دعاؤکم (فرقان/77) دارد. از این­رو, فهم کامل شعر و هنر بیدل بدون وقوف بر این اشارات میسر نیست.

خوب است بدین مناسبت از کتاب "تجلی قرآن و معارف اسلامی در اشعار بیدل دهلوی" نوشتة دکتر ماشاءالله جشنی­آرانی یادکنم که در همین موضوع است و در سال 1383 از سوی "نشر هستی­نما" در تهران به چاپ رسیده است. من موفق نشده­ام که این کتاب را بخوانم اما بسیار مختصر است و به­یقین موضوع را استقصای کامل نکرده است.

........................................................

آری؛ این هم از مقتل­خوانی عاشورای امسال من! خداوند از همة ما به احسن وجه قبول فرماید.

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین.



1. محمدکاظم کاظمی، مرقع صد رنگ، رباعی 35، ص 35.

2. من "رایانه" را که معادل پیشنهادی فرهنگستان برای "کامپیوتر" است به صورت "رایینه" که هم­وزن "آیینه" و  به نظرم زیباتر و حتی رساتر و سبک­تر است تلفظ می­کنم و این یک پیشنهاد برای شما هم هست؛ تا نظرتان چه باشد.

3. این تعبیر را از "غنی­سازی اورانیوم" که امروزه بسیار رایج شده است گرفته­ام. شعر به یک تعبیر کلامی غنی­شده است که البته درجات غنی­سازی آن بسته به توان شاعران متفاوت است.


برچسب‌ها: هرگاه ز خاک کربلا سبحه کنند
+ نوشته شده در  پنجم آذر 1391ساعت 11:32  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

این چند سطر در مکالمه­ای با نی­نامة مثنوی معنوی به مناسبت هشتم مهرماه (میزان)

 که به نام روز مولانا جلال الدین محمد بلخی نامیده شده است قلمی شد.

قصه­گوی عشق

 

گفت و گفت و آمد، آمد تا رسید بر سرِ عشق

قصه­گو! نگفتی آخر تا چه بود آخرِ عشق

"خون و خون و گریه و آه ، سوز و سوز و دردِ جانکاه..."

چیست - گفتم-  این که گفتی، گفت: روی دیگرِ عشق

سوخت جان عاشقان را، تیره کرد آسمان را

دودِ عود اگر بلند است تا فلک زِ مجمرِ عشق

آتش از چه فتنه برپاست, در دلی که مثل دریاست

درنگیرد اَر بگیرد آتشی جز از پرِ عشق

راه شیریِ درازی است؛ چون ستاره شعله­ور باش

طفل بی­نوا نزاده­ست از ازل ز مادرِ عشق

ای هوس­درا نخوانی-  کس نخوانده پیش از این نیز -

بی سوادِ چشم مجنون خطِ سرخ دفترِ عشق

مهرماه 1391

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1391ساعت 0:9  توسط محمدمحسن سعیدی  | 

مطالب قدیمی‌تر